<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و اما چه زود دیر میشود ...</title>
<link>http://alborzonline110.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Apr 2012 10:36:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطره ای از مقام معظم رهبری</title>
<link>http://alborzonline110.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=td align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;يك معامله با خدا و توفيقات الهی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT size=1&gt;
&lt;P class=td align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.leader.ir/media/album/thumbnail/6680_864.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV class=td align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;حضرت آيت الله خامنه اي، دام ظله، مي فرمايد: بد نيست من مطلبي را از خودم براي شما نقل كنم. بنده اگر در زندگي خود در هر زمينه اي توفيقاتي داشته ام، وقتي محاسبه مي كنم به نظرم مي رسد كه اين توفيقات بايد از يك كار نيكي كه من نسبت به يكي از والدينم كرده ام، باشد. مرحوم پدرم در سنين پيري تقريبا بيست و چند سال قبل از فوتش (كه مرد 70 ساله اي بود) به بيماري آب چشم، كه چشم انسان را نابينا مي كند، دچار شد. آن وقت در قم بودم. تدريجا درنامه اي كه ايشان براي ما مي نوشت، روشن شد كه ايشان چشمش درست نمي بيند. من به مشهد آمدم و ديدم كه چشم ايشان محتاج دكتر است. قدري به دكتر مراجعه كردم و بعد براي ايام تحصيل به قم برگشتم؛ چون من از قبل ساكن قم بودم.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 10:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>alborzonline110</dc:creator>
<guid>http://alborzonline110.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدر يك يك لحظات زندگي را بدانيم چرا كه با هيچ ثروتي قابل خريد نيست!! </title>
<link>http://alborzonline110.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;كسيكه هزار سال زيست&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;!!&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;  &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دوروز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 13:32:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>alborzonline110</dc:creator>
<guid>http://alborzonline110.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

